یک بریز و بپاش اساسی!


salwa

ارسال های توصیه شده

فكر كنم كمتر كسي باشه كه تا حالا اين جمله رو نشنيده باشه كه ميگن: با اومدن فصل بهار بايد خونه هاي دلمون رو هم از بدي ها و سياهي ها پاك كنيم.اما واقعا موندم كه اين خونه تكوني دلهاي ما چرا تمومي نداره؟ چه جوريه؛ اصلا دستي به سر و روی دلمون مي كشيم؟ يا اينقدر درگير گرفتاری هامون شديم كه يادمون مي ره براش مادری كنيم؟

 

asasi2.jpg

من كه احساس مي كنم زندگيم شبيه به يك كتاب شده كه هرسال دارم از روش مي خونم بدون هيچ حذف و اضافه و چاپ مجددي. هرسال «حول حالنا الی أحسن الحال» مي خونم ولي بي حالتر ميشم. اين يكنواختي داره دلم رو ميزنه.

 

همه چيز قاطي شده.انگار هيچ چيز سر جاي خودش نيست.ديگه دلم از ريخت و قيافه ي يك خونه ي تميز در اومده. خودم هم رغبت نمي كنم يك سري به دلم بزنم.

 

به نظرم يك نظافت درست و حسابي لازم داره. واجبه كه يك تغيير دكوراسيون اساسي به چهار ديواري دلم بدم. شرط اول خواستنه ، و خواستن هم كه توانستنه. پس مي ريم كه داشته باشيم يك ويو جديد و روبه دريا ازدلمون رو ببينيم.

 

جارو و خاك انداز رو ميگيرم دستم و بسم الله.

 

اول از همه خرت و پرت ها و وسايل به درد نخور كه تا دلتون بخواد تو دلم جا خوش كردن رو پرت مي كنم بيرون.يكي دوتا هم نيستن. به هيچ دردي كه نمي خوردند بماند، كلي هم فضاي دلم رو دلگیر و نمور و خفه كردند.

 

بدبختيش اينجاست كه همه جور وسيله ام پيدا ميشه ريزو درشت نداره، درهم درهم. حالا دارم متوجه مي شم كه چرا امسال اينقدر خلقم تنگ بود!!! نگو كه با اين همه وسايل به درد نخور ديگه جا واسه نفس كشيدن ما نبوده.

 

خب حالا خيلي هم بدون هيچي كه نمي شه زندگي كرد. بايد جاي خالي اين وسايل رو با يك سري چيزهاي ظريف و شكيل پر كنم.

 

دلم مي خواد رو اين ديوار قلبم يك تابلو نصب كنم. يك تابلويي كه توهيچ مغازه اي پيدا نمي شه.

 

يك تابلوي قيمتي اما فراموش شده. يك تابلويي كه كار دست هنرمند نيست. اما تا دلت بخواد كار دل توشه.

 

ته ته قلبم رو مي گردم و يك چيزي پيدامي كنم كه روش خروارها خاك نشسته. اينجاي خونه تكوني ام خيلي دردناكه .

با بغض خاكهاي روي تابلو رو پاك مي كنم. مثل اين مي مونه كه تو خونت يك گنج داشته باشي و فراموشش كني و حالا بعد از سالها زمين رو بكني و يادت بياد كه يك گنجي هم داشتي ولي دستت رو جلوي ديگران دراز مي كردی.

 

تابلو رو نصب مي كنم به ديوار و ميام از دور و فقط نگاهش مي كنم "يا اباصالح المهدي ادركني"

 

خيلي دلم براش تنگ شده بود...خيلي به خونه ام مياد.

فكري ام كه چرا تواين دوازده ماهي كه گذشت من همچين كاري نكردم؟

 

كلي اومد رو قيمت خونه ام، فكر نمي كنم به اين مفتي ها بتونن از چنگم درش بيارن.

 

اين يه شعار نيست كه به ديوار خونم زده باشم. يك عشقه از اون عشقهايي كه وقتي يادش مي فتي ته دلت روشن ميشه. از اون عشقها كه بعد از خدا همتا نداره.

 

البته همين يك تابلو كفايت نمي كنه هنوز يكسري چيزهاي ديگه هم لازمه تا اين خونه، خونه بشه. همه ي وسايل رو دارم منتها بايد دلم رو زير و رو كنم وخوباش رو جدا كنم، اين هم بستگي به هنر طراحي داخلي خودم داره كه چقدر سليقه و دقت به خرج بدم.

 

امسال تصميم دارم فرش خونم رو بدم يك قاليشويي خوب كه وقتي دوباره پهنش كردم اثري از لكه ها و سياهي هاي پارسال نباشه. يك فرشي بشه كه انشاالله آقا از روش عبوركنن.

بلكه دل ما هم بارونی بشه

 

ياد اين شعر حافظ افتادم كه ميگه: ميان عاشق معشوق هيچ حائل نيست/ تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز..

کاری از گروه نشریه کانون مهدویت دانشگاه فردوسی مشهد

لینک به دیدگاه

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    • هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.